حسین بن منصور حلاج از مشعل داران بی پروای عرفان عاشقانه و مدیحه سرای شور و هیجان عرفانی همچون سیلی خروشان از دریایی بی نهایت از وجود حق ، دم از حق می زد ، آن حق مطلق که ذره بودن را در دریای معنای معرفت الی الله بی باکانه زمزمه می کرد وطی طریق می نمود به واسطه ی انسان خدایی بودنش ؛ یعنی چه ؟ به معنای آنکه ما در راه رسیدن به تعالی انسانی خویش از هیچ ظالمی نمی هراسیم و شجاعانه با منطق عرفانی و الهی خویش حکومت از ریشه دروغین طاغوتی بغداد را در هم می شکنیم .
آنچه عمل مردان پاک و از خود گذشته ی دوران را پایدار می کند صداقت و راستی است . گمان امروزی و ثبت تاریخی بر این عقیده است مرد آزاده ی بیضای فارس مردی مفحص و محقق و صاحب معرفت بوده است .
حلاج از راه اعقلانی جهان درون و وارستگی ، حقایق و وصال را درک کرده و به مقامی رسید که عشق و معشوق و عاشق را یکی دید ! و بسان خنیاگری چیره دست ترانه وصال را چنین سرود :
|
منم نای و تو معذورم دری بانگ
|
|
که بر من هر دمی ، دم می گماری
|
|
همه دم های این عالم شمردست
|
|
تو ای دم ، چه دمی ، که بی شماری ؟
|
حلاج معتقد بود که انسان خدایی عروج مومنانه به سوی لایتناهی است که با فنای سالک همراه است .
در کشمکش زندان که حلاج در آن هم به سیر انفس وتربیت و مدیحه سرایی مشغول بود المقتدر عباسی و وزیرش عیسی بن حامد و قاضی القضاه و حقوقدان بغداد ابن داوود در صدد فهم حلاج بودند و نظر این سه جاهل مبنی بر از نطفه خفه کردن حلاج و از کشتن او صحبت می کردند و یکی از دغدغه های این سه نفر مادر خلیفه بود که به علم و فصاحت حلاج ایمان و علاقه داشت دو از آنکه حلاج جان را بر کف دست گرفته و از شدت عشق و علاقه ، شوق شهادت دارد .
اوایل سال 309 هجری شایعه خبر محاکمه و یا به قتل رسانیدن منصور حلاج در بغداد ، واسط ، شوشتر ، آبادان ، اصفهان ، و خراسان بزرگ به عنوان یک خبر هیجان انگیز و تکان دهنده مشتاقان مردی را که در هاله ای از رازها و اسرار قرار گرفته بود به خود مشغول داشت ، گروهی از جنبد نهاوندی صوفی بزرگ زمان خواستند نزد خلیفه از شاگردش منصور واسط شود تا منصور را آزاد کنند . سهل تستری که مدت ها در بصره در حال نفی و تبعید بود از حلاج انتقاد نکرد بلکه از جنید مصرا خواست بی درنگ برای نجات حلاج اقدام کند . جنید در نامه ای که برای منصور نوشت از او خواست تا کلام و ترانه های تا آن زمان غیر معمول را رها کرده و به دیگر عرفا بپوندد ، همچنین جنید در نامه ی خود متذکر شده است که قبل از این با یزید بسطامی نظراتی در مورد مشاهدات عینی و تجربه این چنینی داشته است ولی انا الحق را بر زبان جاری نکرده است .
نامه جنید در زندان دجله به دست حلاج رسید ، به دقت مطالعه کرد و زیر لب می گفت : استادم نمی داند زیستن ، مردن و کشته شدن برایم یکسان است ، من وجودم را به دست عشق سپردم ، اگر غرور صوفیانه دارم ، مزاحم من نیست ،بلکه شکنجه ای برای سالوسان و دشمنان انسانیت است من به نغمه سرایی خود در محراب عشق و معرفت ادامه می دهم ، اگر حریف و مدعی مبارزه را انتخاب کرده ، من هم به مبارزه ادامه می دهم و شعری فی البدیهه سرود که برگردانش به فارسی چنین است :
|
پیش من این تن ندارد قیمتی
|
|
بی تن خویشم فتی این الفتی
|
|
خنجر و شمشیر شد ریحان من
|
|
مرگ من شد بزم و نرگستان من
|
حلاج زندانیان و ماموران زندان را از مضمون نامه جنید نهاوندی آگاه کرد و اضافه نمود ، ما راه عشق و ملامت را با شوق و ذوق انتخاب کرده ایم از تبعید ، زندان ، شکنجه و مرگ نمی هراسیم و می گفت عرفان من جوشان و خروشان است .
نه اندیشه از کس که رسوا شوم به سودای جانان شکیبا شوم
حالات و احوالات و گفتار حسین بن منصور همچون تیری بر نوک هدف می جست او در میان زندانیان بعد از نامه جنید نهاوندی این چنین سخن راند : آنها از کلام اناالحق من دلیل و برهان می خواهند در صورتی که دنیای جاذبه ی باطنی روحانی و شوق وصال به دوست دلیل و برهان نمی خواهد .
سپس ترانه ای به زبان عربی قرائت کرد که اوج و توان صدایش دیوار سر به فلک کشیده ی دجله را به لرزه در آورد ، این فقط ندای حق یک نفر بود بلکه مسیر ازل تا قیامت آزادگان جهان بود .
ترجمه ی اشعارش را می توان در غزل مولانا به آسانی دریافت کرد :
|
از برای خلاص مجنون را
|
|
باز خوان ای حکیم افسون را
|
|
چون نداری خلاص بی چون شو
|
|
تا ببینی جمال بی چون را
|
|
باده خواران به نیم جو نخرند
|
|
این دوقرص درست گردون را
|
|
نخوت عشق را زمجنون پرس
|
|
تا که در سرچهاست مجنون را
|
در بیرون زندان ساحل دجله گروه عظیمی از مردم با دیدگان اشکبار و با فریاد حلاج را آزاد کنید خواستار آزادی آزاده ی بیضاوی بودند ، در این کم و کان خلیفه عباسی مضطرب بود و از وزیر پرسید چه اتفاقی افتاده و این هیاهو از چیست ، به اوگفتند در پشت دروازه ی زندان ساحل ، گروه بی شماری به حمایت از منصور دست به شورش زده اند .
در جواب : خلیفه دستور به سرکوبی زندانیان و مردم داد .
به گفته کسانی که حسین بن منصور حلاج را در زندان تاریک مقتدر عباسی ملاقات کرده اند به ویژه این خفیف شیرازی ، معتقدند ، خلاف اتهام های دشمنان و حاسدان حلاج ، او نه روان غیر عادی داشته و نه بیمار روحی بوده و نه ایام عمر را در تیمارستان گذرانیده است و نه پریشان فکر می کرده او در آتش امیدی بی حصر می سوخت و آیا به دنبال نام و آوازه و شهرت و ماجراجویی بوده است ؟ خیر چنین نیست : او آنچنان در دریای حق در حال اوج بود که نسیم ساحل او را نمی دید و نمی فهمید و در عرفان انسان خدایی چنین می گفت :
|
ای هست تو پنهان شده
|
|
در هستی پنهان من
|
|
از چشم من بیرون مرو
|
|
ای شعله تابان من
|
|
دریای بی پایان من
|
|
بالاتر از پندار من
|
|
ای دین من ، ایمان من
|
|
ای بحر گوهر بار من
|
ابوسعید ابی الخیر گفت : منصور در علو حالست و در عهدوی در مشرق و مغرب کسی چون او نبوده است . و غزل شورانگیز عطار نیشابوری که معتقد بود ولایت او با جانبازی جانمردانه اش به اوج رسید این چنین است :
|
پیش از آن که در جهان باغ وزر و انگور بود
|
|
از شراب لایزالی جان ما مضمور بود
|
|
ما به بغداد ازل لاف انا الحق می زدیم
|
|
پیش از آن کاین دار و گیرو نکته منصور بود
|
|
دوش ما را در سحر از لطف حق صد سور بود
|
|
رفتم اندر کوی وصلش در رهم صد طور بود
|
|
پا نهادم همچو موسی گشت عاجز پای من
|
|
سر نهادم من به جای خاک ره معذور بود
|
|
یک نظر کردم در آن میدان سربازان حق
|
|
مست حضرت در میان حلاج یا منصور بود
|
درخشنده ترین تجلیات روح آریایی در وجود یک شخصیت بزرگ ایرانی متجلی گردید ، این بزرگ مرد عارف حسین بن منصور حلاج بود که با نوشته هایش غوغایی در عالم اسلام افکند ، به طوری که المقتدر عباسی از زیادی پیروان و دوستدارانش آرامش و راحتی نداشت .
بلی حسین بن منصور حلاج با اینهمه هیاهوئی که بر سر او آورده اند از احساس و روانی خالص برخوردار بود و راه او همچنان بر تارک آسمان جهان بویژه ایران بر قرار است .
|
دمساز من ، ای عشق من ، ای نقطه آغاز من
|
|
در شهر لاله چون شهید در کوی عشقت جان من
|
|
مستان من ، دستان من ، ای مرتکب آنسان من
|
|
از بهر ایمان جان من کاشانه ی انسان من
|
|
زندان همی بارگران ، بر ما باشد ناگهان
|
|
از شر دیو و دد به راه ، فرزانه ی احسان من
|
|
منصور ماندم در غرو ب ، شهرۀ شعرم در قنوت
|
|
نه ز بهر کبر آمدم ، نخوت ز دشمن آن من
|
|
هر روز طی می آید زمان ، دشمن به تیغ مکرها
|
|
نه ز بهر جود و کرم می آیدند بر جان من
|
|
شوریده هر راه جست ، شد همچو منصور در رهی
|
|
گویند حسین بردارها ، دار است مایه ایمان من
|
منابع :
1_ منصور و راز اناالحق
2_ فرهنگ فارسی عمید
3_ اشعار شوریده