بخش هنر
  • مدیر بخش:

عرفان حسینی نسب

    hoseini_nasab@cheknevis.com    

  • شاخه سینما:

وحید یثربی

محمد حسین محمدی

  • شاخه موسیقی:
     
    امیرحسین غفوری

علیرضا سمنانی

  • شاخه ادبیات:

غلام رضا نشاط

  • سایر همکاران:

نرگس جعفری

پوریا فراهانی 


روزشمار سينما

 

 

 

 


حسین بن منصور حلاج 3

آمار بازدید :79
امتیاز :5
مشاهده جزئیات
کد مقاله :777

حسین بن منصور حلاج از مشعل داران بی پروای عرفان عاشقانه و مدیحه سرای شور و هیجان عرفانی همچون سیلی خروشان از دریایی بی نهایت از وجود حق ، دم از حق می زد ، آن حق مطلق که ذره بودن را در دریای معنای معرفت الی الله بی باکانه زمزمه می کرد وطی طریق می نمود به واسطه ی انسان خدایی بودنش ؛ یعنی چه ؟ به معنای آنکه ما در راه رسیدن به تعالی انسانی خویش از هیچ ظالمی نمی هراسیم و شجاعانه با منطق عرفانی و الهی خویش حکومت از ریشه دروغین طاغوتی بغداد را در هم می شکنیم .

 آنچه عمل مردان پاک و از خود گذشته ی دوران را پایدار می کند صداقت و راستی است . گمان امروزی و ثبت تاریخی بر این عقیده است مرد آزاده ی بیضای فارس مردی مفحص و محقق و صاحب معرفت بوده است .
حلاج از راه اعقلانی جهان درون و وارستگی ، حقایق و وصال را درک کرده و به مقامی رسید که عشق و معشوق و عاشق را یکی دید ! و بسان خنیاگری چیره دست ترانه وصال را چنین سرود :
 
منم نای و   تو معذورم دری  بانگ
 
که بر من هر دمی   ،    دم می گماری
همه دم های این عالم شمردست
 
تو ای دم ، چه دمی ، که بی شماری ؟
 
حلاج معتقد بود که انسان خدایی عروج مومنانه به سوی لایتناهی است که با فنای سالک همراه است .
در کشمکش زندان که حلاج در آن هم به سیر انفس وتربیت و مدیحه سرایی مشغول بود المقتدر عباسی و وزیرش عیسی بن حامد و قاضی القضاه و حقوقدان بغداد ابن داوود در صدد فهم حلاج بودند و نظر این سه جاهل مبنی بر از نطفه خفه کردن حلاج و از کشتن او صحبت می کردند و یکی از دغدغه های این سه نفر مادر خلیفه بود که به علم و فصاحت حلاج ایمان و علاقه داشت دو از آنکه حلاج جان را بر کف دست گرفته و از شدت عشق و علاقه ، شوق شهادت دارد .
اوایل سال 309 هجری شایعه خبر محاکمه و یا به قتل رسانیدن منصور حلاج در بغداد ، واسط ، شوشتر ، آبادان ، اصفهان ، و خراسان بزرگ به عنوان یک خبر هیجان انگیز و تکان دهنده مشتاقان مردی را که در هاله ای از رازها و اسرار قرار گرفته بود به خود مشغول داشت ، گروهی از جنبد نهاوندی صوفی بزرگ زمان خواستند نزد خلیفه از شاگردش منصور واسط شود تا منصور را آزاد کنند . سهل تستری که مدت ها در بصره در حال نفی و تبعید بود از حلاج انتقاد نکرد بلکه از جنید مصرا خواست بی درنگ برای نجات حلاج اقدام کند . جنید در نامه ای که برای منصور نوشت از او خواست تا کلام و ترانه های تا آن زمان غیر معمول را رها کرده و به دیگر عرفا بپوندد ، همچنین جنید در نامه ی خود متذکر شده است که قبل از این با یزید بسطامی نظراتی در مورد مشاهدات عینی و تجربه این چنینی داشته است ولی انا الحق را بر زبان جاری نکرده است .
نامه جنید در زندان دجله به دست حلاج رسید ، به دقت مطالعه کرد و زیر لب می گفت : استادم نمی داند زیستن ، مردن و کشته شدن برایم یکسان است ، من وجودم را به دست عشق سپردم ، اگر غرور صوفیانه دارم ، مزاحم من نیست ،بلکه شکنجه ای برای سالوسان و دشمنان انسانیت است من به نغمه سرایی خود در محراب عشق و معرفت ادامه می دهم ، اگر حریف و مدعی مبارزه را انتخاب کرده ، من هم به مبارزه ادامه می دهم و شعری فی البدیهه سرود که  برگردانش به فارسی چنین است :
 
پیش من    این تن ندارد قیمتی
 
بی تن خویشم  فتی این الفتی
خنجر و شمشیر شد ریحان من
 
مرگ من شد بزم و نرگستان من
 
 
حلاج زندانیان و ماموران زندان را از مضمون نامه جنید نهاوندی آگاه کرد و اضافه نمود ، ما راه عشق و ملامت را با شوق و ذوق انتخاب کرده ایم از تبعید ، زندان ، شکنجه و مرگ نمی هراسیم و می گفت عرفان من جوشان و خروشان است .
نه اندیشه از کس که رسوا شوم           به سودای جانان     شکیبا شوم
حالات و احوالات و گفتار حسین بن منصور همچون تیری بر نوک هدف می جست او در میان زندانیان بعد از نامه جنید نهاوندی این چنین سخن راند : آنها از کلام اناالحق من دلیل و برهان می خواهند در صورتی که دنیای جاذبه ی باطنی روحانی و شوق وصال به دوست دلیل و برهان نمی خواهد .
سپس ترانه ای به زبان عربی قرائت کرد که اوج و توان صدایش دیوار سر به فلک کشیده ی دجله را به لرزه در آورد ، این فقط ندای حق یک نفر بود بلکه مسیر ازل تا قیامت آزادگان جهان بود .
ترجمه ی اشعارش را می توان در غزل مولانا به آسانی دریافت کرد :
 
از برای   خلاص        مجنون را
 
باز خوان  ای حکیم  افسون را
چون نداری خلاص بی چون شو
 
تا ببینی جمال       بی چون را
باده خواران    به نیم  جو نخرند
 
این دوقرص    درست گردون را
نخوت عشق را     زمجنون پرس
 
تا که در سرچهاست مجنون را
 
در بیرون زندان ساحل دجله گروه عظیمی از مردم با دیدگان اشکبار و با فریاد حلاج را آزاد کنید خواستار آزادی آزاده ی بیضاوی بودند ، در این کم و کان خلیفه عباسی مضطرب بود و از وزیر پرسید چه اتفاقی افتاده و این هیاهو از چیست ، به اوگفتند در پشت دروازه ی زندان ساحل ، گروه بی شماری به حمایت از منصور دست به شورش زده اند .
در جواب : خلیفه دستور به سرکوبی زندانیان و مردم داد .
به گفته کسانی که حسین بن منصور حلاج را در زندان تاریک مقتدر عباسی ملاقات کرده اند به ویژه این خفیف شیرازی ، معتقدند ، خلاف اتهام های دشمنان و حاسدان حلاج ، او نه روان غیر عادی داشته و نه بیمار روحی بوده و نه ایام عمر را در تیمارستان گذرانیده است و نه پریشان فکر می کرده او در آتش امیدی بی حصر می سوخت و آیا به دنبال نام و آوازه و شهرت و ماجراجویی بوده است ؟ خیر چنین نیست : او آنچنان در دریای حق در حال اوج بود که نسیم ساحل او را نمی دید و نمی فهمید و در عرفان انسان خدایی چنین می گفت :
 
ای هست تو پنهان شده
 
در هستی پنهان من
از چشم من  بیرون مرو
 
ای شعله تابان  من
دریای      بی پایان  من
 
بالاتر از      پندار من
ای دین من ،  ایمان من
 
ای بحر گوهر بار  من
 
 
ابوسعید ابی الخیر گفت : منصور در علو حالست و در عهدوی در مشرق و مغرب کسی چون او نبوده است . و غزل شورانگیز عطار نیشابوری که معتقد بود ولایت او با جانبازی جانمردانه اش به اوج رسید این چنین است :
 
پیش از آن که در جهان     باغ وزر و انگور بود
 
از شراب لایزالی     جان ما      مضمور بود
ما به بغداد ازل لاف    انا الحق      می زدیم
 
پیش از آن کاین دار و  گیرو نکته منصور بود
دوش ما را در سحر از لطف حق صد سور بود
 
رفتم اندر کوی وصلش در رهم صد طور بود
پا نهادم همچو موسی  گشت عاجز پای من
 
سر نهادم من به جای خاک  ره معذور بود
یک نظر کردم     در آن میدان    سربازان حق
 
مست  حضرت  در میان حلاج یا منصور بود
 
 
درخشنده ترین تجلیات روح آریایی در وجود یک شخصیت بزرگ ایرانی متجلی گردید ، این بزرگ مرد عارف حسین بن منصور حلاج بود که با نوشته هایش غوغایی در عالم اسلام افکند ، به طوری که المقتدر عباسی از زیادی پیروان و دوستدارانش آرامش و راحتی نداشت .
بلی حسین بن منصور حلاج با اینهمه هیاهوئی که بر سر او آورده اند از احساس و روانی خالص برخوردار بود و راه او همچنان بر تارک آسمان جهان بویژه ایران بر قرار است .
 
 
دمساز من  ،  ای عشق من  ،  ای نقطه آغاز من
 
در شهر لاله چون شهید در کوی عشقت جان من
مستان من  ، دستان من ،  ای مرتکب آنسان من
 
از بهر ایمان    جان من  کاشانه ی     انسان من
زندان همی بارگران    ،      بر ما باشد      ناگهان
 
از شر دیو و دد به راه     ،    فرزانه ی احسان من
منصور ماندم در غرو ب   ،   شهرۀ شعرم در قنوت
 
نه ز بهر کبر آمدم     ،      نخوت ز دشمن آن من
هر روز طی می آید زمان ،    دشمن به تیغ مکرها
 
نه ز بهر جود     و     کرم می آیدند     بر جان من
شوریده هر راه جست ، شد همچو منصور در رهی
 
گویند حسین بردارها ،   دار است مایه ایمان من
 

«شوریده » 

منابع :
1_ منصور و راز اناالحق
2_ فرهنگ فارسی عمید
3_ اشعار شوریده

 


نام نویسنده :حسین جعفری
تاریخ ساخت :1386/12/22تاریخ اخرین ویرایش :1387/01/24
امتیاز شما :
ابتدای صفحه
بازگشت به شاخه های این بخش

تعداد :0

نظرات و پیشنهادات



ارسال نظر و پیشنهاد
موضوع :
نظر و پیشنهاد :
(no HTML tag)