حلاج نادری دوران خویش وحماسه سرای جاذبه عشق نمونه ایثار و جوانمردی و فدارکاری ، رادمردی و مهرورزی بود که گویی تاروزندگیش را از محبت ووصال با مجبوب بافته بود .
این زیبا روی دهلیز عرفان که به سان کبوتری بال گشودودر فراز خورشیدو القماس نورانیت سیورغ تابناک دورام متجلی گشت و نفس حق در زبان و حال حق بر زبان آورد و به حق لبیک گویان تا فراسوی دیدگان مستضعفین و مظلومین آنچنان عاشقانه سرایی کرد تا دیدگان عاشقش در حق دمید و دیدگان در حق رفته ، حق نبینند ، نوری و کمال طاقت است سرچشمه نور که از انوار وجود وحدانیت ّ و آخرین شکوی رضا در قراب الهی است و فنا جلب وصال است .
او نمونه صوفیان پاکبازی است که ابو سعید ابی الخیر در باره آنها فرموده است :
" تصوف عزتی است ، در ذل توانگری است ، در درویشی ، خداوندی است ، در بندگی یا سیری است در گرسنگی ، پوشیدگی است در برهنگی ،،آزادگی است در بندگی . زندگانی است در مرگ ، و شیرینی است در تلخی ، هر که در این راه آید و این را بدین صفت نرود ، هرروزی ، سرگردان تر بود ."
خم شد قامتم از مرگ مردان خدا ای خدا دستگیر این شهیدان بلا
هدف از گفته ی ابو سعید ابی الخیر طی طریق به سان افلاکیان است که مردان وارسته و پاک و "شوریده " معجزه انگیز ، دورانهای برای طرق یعنی راه سالکان قدم می گذارند و عین عبارات ابوسعید ابی الخیر گواه بر حالت فیض روحانی در مردان و زنان مومنه زمان است ، و حسین بن منصور حلاج از این عبارات جدا و گمنام نیست ، بدین جهت آنچه سرود و یا می نوشت از ژرفای روح و دلش مایه گرفت و به دل های افسرده تیره روزان و عشاق گرمی و حرارت می بخشید و به آنها نوید بهروزی و عشق و شهادت میداد ، گاه با زبان ، گاه با چشم و گریه های عاشقانه ، عارفانه ی خود نیل به هدف را می گسترانید و التیام درد مندانی از نژاد هایی بود که در زندان غفلت اسیر بودند ، بلی او حکم آزادگی داشت .
یکی از جذابترین جنبه های انضباط فکری صوفیانه ،قرین بودن دو عمل ذکر و وفکر وتاثیر متقابل این دوست .
به یقین از آغاز امرعرفان پیش تر عرفان ذکر و فکر را مد نظر داشتند و در تفکر . گویش و نصایح خویش می آوردند . سخن به این جا رسیده ذکر و فکر ، و درعمل منصور حلاج ذکر و فکر را به فعل در آورد و نه برای شهرت که برای آزادگی و عشق و رهایی از بند های ظلمانی تلاش کرد و مرزهای عالم صغیر و جوشش خروشان علم کبیر را احساس می کرد و درآن مواجّ بود .
از منصور پرسیدند : عشق چیست ؟ پاسخ داد : امروز بینی ، فردا بینی و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سیوم روز خاکسترش را برباد دادند ، یعنی عشق این است !
سخن آخرین بیضای فارسی که ستایشگر عشق بود ، صدا در می داد که دل را خانه عشق سازید !
هر کرا در عشق چشمی باز شد پایکوبان آمد و جانباز شد
ابن داوود قاضی بزرگ و نویسنده خوش طبع بغداد سعی داشت به اتفاق چند تن از وزیران و خط با ، همه جا منصور را بر سرشت پلید خود و تیره نهاد معرفی کند ، حتی در دادگاههایی که قضاوت بی وجدان به مدت هفت سال برای او تشکیل دادند ، سعی می کردند ، برای برانگیختن احساسات مردم و مومنان او را قرمطی ، مانوی و یا مزدکی معرفی کنند .
پرسش این است : آیا حلاج قرمطی بود ؟
حلاج در سخن رانی های شورانگیز و قرارهای هیجان انگیز ، همه جا خود رابرخورداراز یک جهان بینی دینی و عاشق مومن و معتقد آفریدگار مس دانست ، در حالی که قرمطیان آیئنی ومشربی شبیه فرکیان وبه قول مرحوم سعید نفیسی نزدیک به اشتراکیون داشتند . یکی از قضات بغداد ادعا کرد حلاج با پیشوای قرمطیان ابوسعید جنابی کافر دیداری داشته و حروف رمزی آنها را فرا گرفته و از طریق آن حروف نامه هایی می نوشته که جزء قرمطیان دیگران نمی توانستند از مضامین و محتوای نامه آگاه شوند .
قرمطيان ، ماجراجو ، ولنگار، بي رحم و ياي بند آئين و مذهب نبوده و همچون آنارشيست هاي ديروز اروپا بودند ، اين كافران جسور حتي به سال 294 هجري به شهر مكه حمله كردند و عده زيادي از مردم بي گناه را به خاك و خون كشاندند و يازده روز به قتل و غارت و چپاول وحشيگري خونين ادامه دادند ، در حالي كه حلاج چند بار به زيارت مكه معظمه مشرف گرديد يك بار با چند صد تن از يارانش به سال 309 هجري به عزم مكه به خانه خدا رفت و در آنجا براي علاقمندانش از عرفان عاشقانه و انسان خدايي سخن گفت آيا مردي كه با شور و هيجان مديحه سراي سرمدي است و از نماز و روزه و عبادت سخن مي راند مي تواند ، قرمطي و مانوي باشد ؟
روزي حلاج در بازار بغداد خطاب به مردم گفت :
من از شما يك تقاضا دارم ، اگر مي خواهيد ديگر صدا و ناله هاي مرا نشنويد ، مرا بكشيد خون من بر شما حلال است ، اگر تامل كنيد و دستتان به خونم آلوده نشود ، از شماها ناراضي خواهم بود .
يكي از شيفتگان حلاج با گريه و التماس از او پرسيد :
اين چه دستوري است كه به ما مي دهيد ، شما مرد مومن و خدا پرستيد ، شما مسلمانيد ، چگونه دستمان را به خون مسلماني راستين مانند شما آلوده كنيم ؟ ....اين خلاف اصول و جدان است ...
حلاج برفور پاسخ داد :
آن چيزي كه خون من براي آن ريخته شود بالاتر از همه چيز است ، اگر مرا بكشيد ، آسايش مي يابيم و به محبوبم می پیوندم , در این موقع حلاج شروع به گریه کرد ع شنودگان سخن هایش نیز گریستند یکی فریاد زد و گفت : ما می خواهیم به کمک تو از ستمکاران عباسی ، شوط رها و حاجبان و قاضیان بی وجدانش انتقام بگیرم ، تا از تیره روزی ، گرسنگی ، فقر و خراج ظالمانه نجات یابیم .
ابن عطا از مشایخ بزرگ متصوفه و از دوستان جنید بغدادی یا نهاوندی بود که سخنان نغز و دلکشی دارد و چون از موافقان حلاج بود ، مورد بغض و عناد حامد وزیر خلیفه قرار گرفت که داستانش مفصل است .
ابوریحان بیرونی ، در کتاب آثار الباقیه اش وقتی به حلاج می رسد او را چنین معرفی می کند : حلاج را گرفتند و در مدینه اسلام بودند و در زندان بیفکند ند ولی حلیلهای کرد و چون مرغی که از قفس بگریزید ! از زندان گریخت ! ابوریحان شگفت زده وقتی می بیند نمی تواند کیفیت فرار حلاج را ارزیابی کند به نوشته اش ادامه می دهد که :
حلاج مردی شعبده باز بود و با هر کس که روبرو می شد موافق اعتقاد او سخن می راند و خود را با تزویر و حیله بدو می چسباند و موافق اعتقاد او سخن می راند .
ابوریحان در پایان کیفیت شهادت منصور حلاج را چنین ذکر می کند :
در سال 301 هجری به دستور مقتدر خلیفه عباسی بر پیکرش هزار تازیانه زدند سپس دست و پایش را با زنجیر بستند و با نفت او را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند و هر عذابی که بدین مرد کردند ، سخنی نگفت و روی خود را ترش ننمود ! و لب نجنبانید !
به گفته ی ابوریحان ایثار ، شجاعت ، بی باکی و مقاومت در برابر شکنجه های ماموران مقتدر خلیفه را با جملات حکمت آمیز پاسخ می داد ، اما نمی گوید حلاج شهادت را وصال عاشقانه می دانست و از رمز اناالحق ، شهید بیضا که تبارش ایرانی بود آگاهی نداشت و یا نمی خواست مورد عتاب و سرزنش ظاهر بنیان قرار گیرد ، اما بعد از پانصد سال خواجه شیرازی حافظ مدعی بود هیچ کس به قدر حلاج با خروش در دریای عرفان با قرآن مانوس نبود :
رموز سر اناالحق چه داند آن غافل که منجذب نشد از جذبه های سبحانی
منصور در یکی ترانه های شور انگیز خود سروده بود که عاشق پاکباز کسی است که تمام وجودش را در کنار محبوب و معشوق از دست بدهد و در او فانی شود ، بنابراین در فرهنگ اشعار صوفیانه می توان او را سراینده ای دانست که به قول گوته شاعر آلمانی ، بسان سپهر نیلگون بی انتها و نامحدود است ، اوج تاریخی ذوق بشوی است چرا که پرده ها می اندیشه کمتر مهندسی است که بتواند رازهای درون را عشق و سرمستی از آن به مشام می رسید ، بدین جهت او را در جمله اهل راز و قدیسیب بزرگ می پنداشت .
با اینحال شوریده بیضای ، همی سرود برآورد و مدیحه سرای عشق و ستایشگر عشق شد .
بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم
|
|
چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم
|
| هر زمان گویند دل در مهر دیگر یاربند |
|
پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم
|
داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی
|
|
چوز من سر آمدی رفتم گرانی چون کنم |
گر نخواهی ور برانی برمنت فرمان رواست
|
|
گر بخواهی بنده باشم در برانی چون کنم |
هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق
|
|
باز گویم این جهان و آن جها ن چون کنم
|
«سنایی»
منابع :
1- منصور و راز اناالحق
2- فراسوی ایمان و کفر
3- غمگین ترین سروده های عشق
4- نفصات الانس من حضرات القدس
5- دیوان شوریده