نوروز از آیین ها بسیار کهن ایرانیان آریایی است و به گفته ی دانشمند ایرانی ابوریحان بیرونی "نخستین روز است از فروردین ماه و از این رو آن را روز نو یعنی روز تازه نا میده اند که پیشانی سال نو است...." این جشن که بزرگ ترین جشن ملی ایرانیان به شمار می آمده است , در نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آن گاه که آفتاب برابر حُمُل می شده و زمان شب و روز برابر می گردیده , برگزار می شده است.
جشن نوروز از همان آغاز بر پایی ایران , چه در دوران پیش از تاریخ و چه در دوران تاریخی در سراسر ایران زمین جشنی بزرگ و با شکوه و فراگیر بوده و هنوز هم چنین است . این جشن یک جشن بزرگ ملی بوده است که با گذشت زمان با اعتقادات مذهبی و استوره های دینی پیوند خورده و در طول زمان همچنان راه خودش را پیموده و به اقتضای محیط زندگی اقوام گوناگون ایرانی در طول مهاجرت ها , فراز و نشیب های زیادی را به خود دیده و تحولات و ویژگی ها و آداب و رسوم و راز و رمز های بسیاری را در کهن زندگی ایرانیان که ابتدا دامدار و سپس کشاورز بوده اند اهمیت خاصی داشته و از عزت و حرمت فزاینده ا ی برخوردار بوده است . ایرانیان باستان مردمی بوده اند دامدار , اهل کشت و کار , کوشا و پر تکاپو و از از همین رو شاد و زنده دل .
آن ها سحر گاهان با گلبانگ جان بخش خروس سحری و با دلی پر از اشتیاق زندگی از خواب خوش بر می خاستند و تا نیمروز به کشت و کار و آبادانی و سازندگی می پرداختند , از نیمروز تا شبانگاه به استراحت و تفریح و خانه و زندگی و زن و فرزند می رسیدند و شبانگاه تا سحر به خواب پر امید فرو می رفتند .
آن ها شادی را بزرگ ترین نعمت خداوندی می دانستند و این نعمت در آیین آن ها از ارزش و قیمت و اهمیت خاصی برخوردار بوده است ؛ داریوش هخامنشی هم در سنگ نبشته ی معروف خود در کوه بغستان ( بیستون کرمانشاه ) گفته است : " خدایی را می ستایم که که شادی را برای مردم آفرید ."
همین شادی و زنده دلی باعث شده بود که ایرانیان در طول سال جشن های گوناگونی را بر گزار کنند که به حدود پانزده شانزده جشن می رسیده است . در میان این جشن های گوناگون دو جشن از همه مهم تر و با شکوه تر بوده , که یکی همین جشن نوروز است و دیگری جشن مهرگان .
جشن نوروز به شکرانه ی پایان یافتن سرما و شروع کشت و کار و دمیدن سبزه ها و گل ها , در طلیعه ی فروردین ماه با شکوه و جلال هر چه تمام تر برگزار می شده و جشن میتراکانا یا مهرگان هم در ماه مهر برگزار میشده و در اصل جشن برداشت محصول و گرداوری حاصل کشت و کار ها و کوشش های هفت ماهه ی اول سال بوده است .
جشن میتراکانا یا مهرگان یعنی جشن متعلق به مهر . مهر یا میترا در روزگاران بسیار دور یعنی پیش از ظهور زردشت یکی از خدایان بزرگ آریایی به شمار آمده , که اروپا را هم در نوردیده و فعلاً خارج از موضوع سخن ماست و از آن در می گذریم اما جشن نوروز در اصل جشنی بوده متعلق به فُرُوُهرها , یعنی ارواح جاویدان نیاکان پرهیزکار و پارسا و فرود آمدن آن ها از آسمان.
فروردین یشت اوستا اعتقاد مردم را به بازگشت فروهرها یا ارواح مردگان به خانه با کاشانه ی خویش که در آغاز فروردین ماه انجام می یافته بازگو می کند و خود واژه ی فروردین هم مرتبط با نام فروهر است و به معنی فروهر های پاکان است.
مردم آن روزگار جهان را از خود قیاس می گرفتند و گذشته از انسان همه ی پدیده های جهان و حتی خود جهان را هم دارای روح می انگاشتند . روزگاری هم می پنداشتند که خورشید در سپیده دم هر روز از نو متولد می شود , همچنان که گیاهان و درختان هم در سر آغاز هر سال از نو متولد می شوند .
توجه به مردگان و روح و روان آن ها در همه ی فرهنگ ها و در میان همه ی ملت ها بوده و است . مردم آن روزگار گمان می کردند که روح و روان , باطنی مادی دارد و از همین رو در گور ها غذا می گذاشته اند یا بر بام ها سفره های رنگین برای پذیرایی از آن ها می گسترده اند . توجه به ارواح مردگان به باور آن ها موجب شادی ارواح و بی توجهی به ارواح باعث خشم و قهر آن ها می شده است ؛ آن ها گمان می کرده اند که روان نیاکان می تواند در زندگی زندگان و در سرنوشت فرزندان و نوادگان خود موثر باشد و به کسانی که دوست دارد یاری برساند و از دشمنان خود انتقام بگیرد . در ایران باستان در شب نوروز به پاس فرود آمدن همین روح های جاویدان یا فروهر مردگان , چراغ را تا صبح روشن می گذاشته اند و بر بام خانه ها برای راهنمایی آن ها آتش سوری می افروخته اند و سفره ی هفت سینی ( هفت چینی ) می گسترده اند تا به گمان خود از آن ها پذیرایی کرده باشند .
برای شناخت فروهر آدمی و چگونگی آن , دانستن این نکته ضروری است که ایرانیان باستان معتقد بودند انسان افزون بر پنج حس ظاهری یا پنج نیروی جسمی خود ( بینایی , شنوایی , بویایی , چشایی , بساوایی ) دارای پنح نیروی روانی و باطنی نیز هست که عبارتند از : آهو , دُُئنا , بُُئوذه , اوروُن و فُرُوُهر یا فُرُوشی . در اوستا آمده است که " ما می ستاییم اهو , دئنا و بئوذه و اورون و فروشی پیش دینان و نخستین پیروان و پرهیز کاران زن و مرد را که در این جهان برای پیشرفت راستی و درستی کوشیدند."
اهو به معنی جان یا نیروی زیست آدمی است . دئنا یا دین به معنی وجدان و نیروی دریافت مینوی انسان است . بئوذه که در پهلوی و فارسی " بوی " شده به معنی یروی فهم و شعور است و امروزه هم بو بردن به معنی دریافتن است . اورون که در پهلوی و فارسی " روان " شده , به معنی یروی تشخیص یا نیروی تمیز خوب از بد است که مسئول کردار آدمیان در زندگی است و پس از مرگ تن را رها کرده به فروهر انسان می پیوندد و با او در بهشت به سر می برد .
پنجمین نیرو فروهر یعنی گوهر مینوی انسان است که پیش از آفرینش انسان خاکی آفریده شده است و پس از مرگ هم به صورت اودانی و در بهشت برین باقی می ماند و وظائف مهمی را هم از قبیل دفاع از خانه و خانواده و سرزمین خانوادگی و یاری رساندن به اهورامزدا و بسیاری دیگر را بر عهده دارد .
در آن روزگار می پنداشتند که عمر جهان دوازده هزار سال است و آن را به چهار بخش سه هزار ساله تقسیم می کردند و بر این باور بودند که در سه هزار سال نخستین , تنها فروهر ها در جهان مینوی , عاری از ماده و قالب خاکی وجود داشته اند و در سه هزار سال دوم به خواست اهورامزدا به فروهرها اندام و کالبد مادی و خاکی عطا شده است و جهان مادی و دنیای خاکی بدین سان پدید آمده است و نگهبانی و نگهداری آن به فروهر ها واگذار شده است .
به عبارت دیگر , ایرانیان آن عصر بنابر آیین زردشت معتقد بودند که اهورامزدا پیش از آن که جهان خاکی و آفریدگان آن را بیافریند , نخست فروهر هر یک را در جهان مینوی و عالم بالا آفریده است.
و سپس آن فروهر ها را برای نگهداری جهان خاکی فرو فرستاده و پس از مرگ هر یک از آن آفریدگان فروهر او دیگر بار به آسمان باز میگردد اما , هیچ گاه آنچه را و آنکه را که به هر یک از آن تعلق داشته , فراموش نخواهند کرد و هر سال یک بار برای دیدار و سر کشی , به زمین باز می گردند و آن هنگام جشن فروردین و نوروز است . معمولاً رسم بوده است که در شب نوروز به گورستان ها می رفته اند و چراغ یا شمع روشن می کرده و یا آتش می افروخته اند تا راه بازگشت این فروهرها یا روح های مقدس نیاکان پارسای خور را روشن کنند و آن ها به آسانی به خانه و کاشانه ی خود فرود آیند و در میان انبوه مردگان راه را گم نکنند .
برخی پژندگان تیز بین به این نتیجه رسیده اند که انسان های ابتدایی ظاهراً به علت خواب دیدن مردگان و تصورات حاصا از رویای شبانه , به مرور معتقد شده اند که آدمی دارای روح و روان است و آن روح و روان نیز دارای گونه ای جاودانگی است . این روح های جایدان به اعتقاد ایرانیان باستان در آغاز نوروز و در روز های بهیژیک ( پنجه ی دزدیده ) و ماه مربوط به خودشان یعنی ماه فروهرتین یا فروردین از جهان مردگان باز می گشته و از آسمان بر زمین فرود می آمده اند تا مهمان نا پیدای خانوادگی خودشان شوند و از همین رو هر خانواده ی ایرانی تبرکاً به احترام این مهمانان مقدس و به نیت پذیرایی از آن ها سفره ی مفصلی می گسترده و بر سر هر سفره با پاس هفت اَمشاسپند ( یعنی هفت فرشته ی مقرب خدا ) هفت سینس بزرگ پر از خوراکی ها و میوه های گوناگون می چیده اند و به آن سفره , سفره ی هفت سینی ( یعنی سفره ی هفت بشقاب ) می گفته اند که امروز به غلط هفت سین می گویند و تصورات نادرستی از آن دارند .
سینس ظرفی بوده فلزی از طلا یا نقره یا مس , مخصوص غذا که چون از چین وارد ایران می شده است به آن چینی یا به گویش قدیمی سینی می گفته اند .
در زبان عربی هم چین را صین ( با صاد ) تلفظ می کنند و حدیث ارزشمند " اُ طلبوالعلم و لو بالصّین " ,
( به دنبال کسب دانش برو ولو در چین باشد ) معروف است . البته امروزه در زبان فارسی هم سینی داریم و هم چینی مانند سینی غذا , سینی چای ؛ چینی هم به بشقاب های ظریف شکستنی می گویند که نوع بسیار ظزیف و قدیمی آن معروف به چینی مرغی است که واقعاً مال چین است .
در مورد نوروز نکته بسیار مهم این است که این جشن پیش از آن که جنبه ی دینی پیدا کند و متعلق به فروهرها شود در روزگاران کهن تر جنبه ی طبیعی داشته و در اصل جشنی بوده مربوط به طبیعت و پدیده های طبیعت و با فعالیت های کشاورزی و کشت و کار و نیاز های ناشی از آن و حتّی با چراگاه ها و ییلاق و قشلاق روی ها مربوط بوده است یکسره از زندگی دامداری و کشاورزی و داشت و برداشت های مربوط به آن ناشی می شده و از همین رو هم حقایت و احترام و عزت بسیار داشته است .
حال برای آنکه به راز ماندگاری و به رمز حرمت و عزت نوروز بیش تر پی ببریم باید این مطلب را بدانیم که ایرانیان قدیم سال را فقط به دو فصل تقسیم می کردند : یکی فصل تابستان و دیگر فصل زمستان و در سر آغاز هر یک از این دو فصل جشن مفصّل بر پا می کردند . فصل گرما یا تابستان هفت ماه بوده , از اول آبان تا پایان اسفند ماه . طبقه بندی سال به چهار فصل بعدها پیدا شده است . روزگاری هم سال را به دو فصل ده ماهه و دو ماهه تقسیم می کرده اند : دو ماه زمستان و دو ماه تابستان که در وندیداد آمده است و خیلی کهنه است و پیداست که مربوط به روزگاری است که آریا ها در حدود دریاچه ی آرال و کناره های رود سیحون تا حدود سیبری امروز زندگی می کرده اند که در آنجا ها واقعاً ده ماه زمستان بوده و دو ماه تابستان ؛ پس فصلی به نام بهار یا پاییز وجود نداشته است و ار همین رو واژه های بهار و پاییز از نظر شکل ظاهری کلمه همانند واژه های تابستان و زمستان نیستند . خود ئاژه ی تابستان یعنی فصل گرما و مرکب است از تاب و پسوند اِستان .
تاب یا تب یعنی گرما ( بچه تب دارد یعنی بدنش گرم است و حرارت دارد ) , اِستان هم در فارسی هم پیوند مکان است و هم پسوند زمان .
گلستان یعنی مکان گل یا گلزار و ریگستان یعنی ریگزار * اما تابستان یعنی زمان یا فصل گرما و کارستان یعنی زمان جنگ و نبرد. زمستان هم به معنی زمان یا فصل سرماست زیرا " ز ِم " در زبان اوستایی به معنی سرماست.
__________________
*این پسوند در زبان سوئدی هم کارایی دارد و کوی ( در معنی کوی کهنه و مکان قدیمی ست ) در استکهلم معروف است.
فصل تابستان که از نخستین روز نوروز و فروردین شروع می شده است فصل کاشت و کار و بذر افشانی و درخت کاری بوده و چون ایرانی ها مردمی ده نشین و کشاورز بوده اند . این شش هفت ماه تابستان برای آنها هم بسیار مهم بوده و در حقیقت جنبه ی حیاتی داشته است.
فعالیت های کشاورزی و نیازهای ناشی از آن هم به مرور با مراسم دینی و باورهای مذهبی مردم در آمیخته است , چرا که زردشت سفارش بسیار درباره ی کشت و کار و تولیدات کشاورزی به ویژه جو کاری و گندم کاری نموده و برای این کار ثواب و ارج و اجر بسیار قائل شده و آن را عبادت دانسته است .
نباید فراموش کرد که ظهور زردشت و گسترش تعالیم مذهبی او در چهار پنج هزار سال پیش دگرگونی عظیمی در زندگی مردم ایران زمین ایجاد کرده است و آن ها را به تدریج از کوچ نشینی و دامداری و گوشت خواری به ده نشینی و گندم کاری و نان خواری سوق داده است . او بُنمایه ی اندیشه و زاویه ی نگرش و ظام فکری ردم را تغییر داده و با تشویق و ترغیب آن ها به کشت و کار و آبادانی و سازندگی , در های جهانی پر از امید و شادی و خوش بینی را بر روی مردم گشوده است ؛ این موضوع را دست کم نباید گرفت . ترقی و تحول احوال آدمی از مرحله ی شبانی و گوشت خواری و کوچ نشینی به منطقه ی کشاورزی و نان خواری و آبادانی و سازندگی از مهم ترین حوادث تمدن عالم است و پدید آورنده ی این انقلاب بزرگ فکری زردشت بوده است ؛ این پیامبر نوآور و انقلابی ایران گذشته از همه ی این ها نخستین پیامبری ست که یکتا پرستی را در مقابل پرستش خدایان گوناگون مثل میترا , آناهیتا و ایندیرا و خورشید و ماه و ستارگان و غیره علم کرده و گفته است هیچ خدایی غیر از اهورامزدا ( یعنی غیر از خدای دانا و سرور دانا ) وجود ندارد , این موضوع در خور اهمیت بسیار است چراکه دیانت مقدس اسلام هم مبشر همین پیام در میان اعراب بت پرست بود , و ندا در داد که :" لا اله الا الله " , ( یعنی هیچ خدایی غیر از الله وجود ندارد ) .
و خدایان دیگر باطل اند.
یک نکته بیش نیست غم عشق و این عجب کز هر زبان می شنوم نا مکرر است
پس جشن نوروز که به شادی پایان یافتن سرما و آغاز فصل گرما هر ساله بر پا می گشته , از آن جهت که با تجدیدحیات کشت زار ها و درختان و باز زایی طبیعت و شروع کشت و کارها و روانه شدن به سوی چراهگاهها , ارباط داشته , نا گزیر در زندگی عامه ی مردم ایران کشاورز و دامدار بوده اند اهمیت خاصی داشته است و در عین آنکه از زندگی مشاورزی و دام پروری ناشی می شده با خدایان و مقدسان مذهبی و با پهلوانان استوره ای هم پیوند داشته است . نه تنها نوروز بلکه جشن بزرگ مهرگان هم که دومین جشن شکوهمند ایران به شمار می آمده و در اصل جشن برداشت محصول و پرورش دام بوده , به میترا خدای دشت ها و رمه ها و پروردگار خرشید حیات بخش اختصاص داشته و از همین رو هم میتراکانا یا مهرگان نامیده می شده است .
آثار بازمانده از هخامنشیان هم نشان می دهد که فعالیت های کشاورزی و نیاز های ناشی از آن با مراسم دینی و باورهای مذهبی مردم پیوند داشته و همه ی این ها نقش مهمی در زندگی عامه ی مردم داشته اند . بدین طریق در سر آغاز سال و شروع فصل تابستان که رمه ها را از آغل ها به چراگاه ها می کشانده اند , به شکرانه ی رهایی یافتن از نکبت سرما و شر زمستان و به شادمانی نو شدن روز و روزگار , و به خاطر تجدید حیات طبیعی و رویش گیاهان و باز زایی سبزه ها و گل ها و درختان و تخم گذاری پرندگان و زایش جانوران , جشن های شکوهمند نوروز را در طلیعه ی سال نو بر پا می کردند با شوق و ذوق هر چه تمام تر به رامشگری و پای کوبی و دست افشانی و ترانه خوانی و آراستن سر و وضع جامه و خانه و کاشانه ی خود می پرداختند و به پیروی از طبیعت و تولدی دوباره و حیاتی نو می یافتند و با طبیعت هم ساز و هم راز و هم نوا می شدند , چرا که طبیعت از آغاز فروردین تولدی دوباره می یابد و همه چیز از نو زنده و فعال و متعادل و موزون می گردد و در واقع روزی نو و حسابی تازه در دفتر زندگی انسان ها و گستره ی طبیعت گشوده می شود :
سر از نو , روزی از نو , روز از نو , روزگار از نو تب خورشید از نو , زندگی از نو , بهار از نو
این سخن در واقع بشارت حقیقی نوروز و انگیزه ی واقعی آن بوده است ؛ نوشته اند در روزهای فرخنده ی نوروز سرود ها و نواهایی خاص نواخته می شده که ویژه ی همان ایام بوده و در بامداد نوروز مردم تبرکاً
به یکدیگر آب می پاشیده و شکر وشیرینی هدیه می داده اند و گذشته از همه ی این ها زندانیان را به پاس نوروز آزاد می کرده اند و همه ی مردم به فراخور خود به بستگان و دوستان و خصوصاً به خرد سالان هدیه های گوناگون می داده اند.
ایرانیان معتقد بودند که خداوند جهان را طی یک سال , در شش نوبت آفریده و در آخرین نوبت , انسان , یعنی گل سر سبد آفرینش را در طلیعه ی نوروز آفریده است ؛ البته در آیین یهود و همچنین در دیانت اسلام اعتقاد بر این است که خداوند جهان را در شش روز آفریده است ؛ در قرآن کریم هم آمده است : " خلق السموات و الارض فی ستت ایام.... " یعنی آسمانها و زمین را خداوند در شش روز آفرید ؛ در آیین یهود هم آمده است که یهود خدای بنی اسرائیل را جهان را در شش روز آفرید و در روز هفتم دست از آفرینش کشید و به استراحت پرداخت و آن روز را به زبان عربی عبری روز شنبد یا شنبه گفته اند که به معنی استراحت و تعطیل است و از همین رو یهودیان شنبه ها را تعطیل می کنند و کار کردن در این روز را گناه می دانند ؛ اما در آیین زردشت , اهورامزدا جهان را در طول یک سال منتها به شش نوبت آفریده است ؛ اول آسمان را – بعد آب را – بعد زمین را – بعد گیاه را- بعد جانوران را , و در آخر همه در سیصد و شصت و پنجمین روز سال یعنی در طلیعه ی نوروز , اشرف مخلوقات یعنی انسان را آفریده و جشن نوروز در واقع جشن خلقت انسان و جشن تولد بشر هم هست و ایرانی ها نخستین مردمی هستند که جشن تولد یا زادسوران را در دنیا مرسوم کرده اند .
ناگفته نماند که بنیان گذار نوروز را به شاه باستانی ایران , جمشید هم نسبت داده اند .
ابوریحان بیرونی هم هزار سال قبل از کتاب آثارالباقیه ی خودش نوشته است که گروهی از ایرانیان در نوروز برای پیامبر اسلام جامی نقره پر از حلوای نوروزی هدیه بردند او از آن حلوا خورد و هدیه را پذیرفت و گفت : " کاش هر روز برای ما نوروز بود."
تحویل سال و شروع نوروز :
در مورد تحویل سال که شکوه و اهمیت زیادی برای ما ایرانیان دارد باید به این نکته اشاره کنیم که گاه شماری در ایران تاریخی بسیار کهن دارد و دانشمندان ایران از روزگاران قدیم با ساختن زیج های گوناگون و با بررسی و دقت در وضع حرکت ظاهری خورشید و حرکت ماه و زمین و ستارگان دیگر , به کرویت زمین و حرکت وضعی و انتقالی آن تا اندازه ای پی برده بودند و در کتاب ها و آثار خودشان اشاراتی به این مقوله ها و حتّی اشاره ای به نیروی جاذبه ی زمین هم کرده اند ( نظریه ی ابو حیّان توحیدی ) .
ایرانیان باستان سال را به دوازده ماه سی روزه یعنی 360 روز تقسیم می کردند و برای اینکه گردش زمین به دور خورشید یک دور کامل شود . و به اصطلاح سال تحویل گردد نا گزیر پنج روز به آخر سال می افروزند تا 365 روز شود و آن را پنجه ی دزدیده یا بهیژک و به اصطلاح عربی خمسه ی مسترقه می نامیدند.
میدانیم که هر بار مدت حرکت زمین به دور خورشید معادل است با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه ؛ ابوریحان بیرونی فیلسوف نامدار ایرانی در کتاب التفهیم می گوید :" چون مدت سیر یک دوره ی زمین 365 روز و 5 ساعت و 49 دقیقه و کسری است معمولاً سال را 365 روز گیرند و کسور مذبور را محفوظ دارند تا در هر 4 سال یک روز را حساب کنند و بر روزهای سال بیفزاید تا در جمله 365 روز شود."
این سخن ابوریحان بود درباره ی گاه شماری ایران باستان , اما خارج از موضوع اشاره می کنیم که همین ابوریحان , یک هزار سال پیش از داروین , در کتاب الجماهر فی معرفت الجواهر گفته است که انسان لز صورت بوزینگی به صورت انسانی تکامل یافته است.
در گاه شماری امروزه ی ایران شش ماه اول سال هر یک 31 روز دارد و پنج ماه دوم هر یک سی روز و اسفند 29 روز که جمعاً می شود 365 روز و برای محاسبه ی آن دقیقه ها و ثانیه ها هر چهار سال یک بار اسفند را سی روز می گیرند که در این صورت سال را کبیسه می گویند ؛ در هر حال چون زمین مدار خودش را به دور خورشید در 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه می پیماید و سال هنگامی به پایان می رسد که زمین به دور خودش را به طور کامل طی کرده باشد . پس تحویل سال یعنی به پایان رسیدن دور کامل زمین و آغاز گردش جدیدزمین به دور خورشید.
چهارشنبه سوری :
سوری به معنی سرخ است و سرخی هم اشاره به سرخی آتشی است که در این روز می افروزند . در ایران باستان جشنی به عنوان استقبال نوروز یا جشن پیش در آمد یا پیش باز نوروز وجود داشته که آن را فقط جشن سوری می نامیده اند ؛ در تاریخ بخارا آمده است که " چون امیر سدید منصور بن نوح به ملک بنشست , هنوز سال تمام نشده بود که در شب سوری چنان که عادت قدیم است آتشی عظیم افروختند..." این آتش را در شب سوری که مقارن با روز های بهژیک یا پنجه ی دزدیده بوده برای گریزاندن سرما و فراخوانی گرما آن هم بیش تر در روی بام ها می افروختند که هم شگون داشته و هم به باور آن ها تنوره ی آتش و دود , بر بام ها فروهر ها را به خانه های خود رهنمون می شده است ؛ در آن روزگار تقسیم بندی هفته و کلمات شنبه و چهارشنبه در ایران وجود نداشته و ایرانی ها در گاه شماری خود هر یک از روزهای ماه را به نام یکی از مقربان و فرشتگان می نامیده و بدین ترتیب روزها را از هم تشخیص می داده اند ؛ مثلاً نخستین روز هر ماه , هرمز و شانزدهمین روز , مهر نام داشته است . هفته در اصل از آیین های یهود است که اعتقاد داشته اند خداوند جهان را در شش روز آفریده و روز هفتم به استراحت پرداخته و آفرینش تعطیل شده است و از همین رو روز هفتم را به زبان یهودی شنبد یا شنبه نامیده اند که به معنی تعطیل و استراحت است ؛ تقسیم روز ها به هفته از یهود به عرب و از یربان به ایرانیان رسیده
و ایرانیان اعداد یک و دو و سه و چهار و پنج و شش را به واژه ی عبری شنبه افزوده و یکشنبه و دوشنبه تا شش شنبه را ساخته اند و در دوره ی اسلامی همچون شش شنبه ها را برای نماز جماعت در مسجد ها جمع می شده اند , آن را جمعه یعنی روز جمع شدن در مسجد نامیده اند و اما عرب ها درباره ی هر یک از روزهای هفته برای خودشان اعتقاداتی داشته اند. و از جمله معتقد بوده اند که چهار شنبه ی هر هفته روز نحسی است و عروسی و مسافرت و حمام رفتن و ناخن گرفتن و غیره در این روز شگون ندارد ؛ منوچهری دامغانی هم که به قول خودش ( بسی دیوان شعر تازیان ) به یاد داشته , در این باره گفته است : چهارشنبه که روز بلاست باده بخور , به ساتکین ( قدح بزرگ ) می خور تا به به آفیت گذرد .
پس خیلی طبیعی است که ایرانی ها جشن سوری آخر سال و جشن پیش درامد نوروز خودشان را در دوره ی اسلامی که با عربان حشر و نشر و رابطه پیدا کرده اند به روز چهار شنبه ی آخر سال انداخته باشند تا هیچ روز نحسی در روزهای بهیژک آن ها وجود نداشته باشد و این روز هم مانند روزهای پیش نوروزی , فرخنده و شاد و باشگون باشد .
خواجه پیروز ( حاجی فیروز ) :
خواجه پیروز با اصطلاح غلط و عامیانه ی حاجی فیروز , به یک تعبیر نماد پیروز شدن نوروز و بهار از زمستان است و به تعبیر دیگر نماد بازگشت ارواح مردگان یعنی فروهر ها از آسمان است ؛ چهره ی سیاه شده ی خواجه پیروز دلیل بازگشت از جهان مردگان و نیز نماد سیاهی زمستان است و لباس سرخ او هم نماد سرخی آتش و آمدن گرما و نیز نیز نماد سرخی گلها و طبیعت زیبای نوروزی است ؛ شادی و پای کوبی او هم به خاطر پیروزی بهار و باززایی طبیعت و زایش ها و رویش ها برکت بخشی های نوروزی است . خواجه پیروز که نامش گواه پیروزی و عنوانش شاهد بزرگواری و سروری اوست .
افزون بر اینها نماد بازگشت ایزد شهید شونده ی استوره ها و نیز نماد بازگشت سیاوش شهید نیز می توان باشد و سرخی لباس او هم نماد خون آن هاست . مراسم بازگشت مردگان در اواخر هر سال از قدیم به صورت ظاهر شدن افرادی با صورتک های سیاه در کوچه و بازار به چشم می خورده مردم هم آن ها را به احترام فروهر ها نامی احترام آمیز داده و به شادمانی مژده آوری نوروز گرامی می داشته و با آن ها به دست افشانی و پای کوبی می پرداختند .
سیزده به در:
بنابر استوره های نجومی که از روزگاران بسیار کهن در ایران وجود داشته , اعتقاد بر این بوده است که هر یک از دوازده ستاره های معروف حاکم بر جهان که در یکی از برج های آسمانی قرار دارد هزار سال بر جهان حکومت خواهد کرد و با این ترتیب عمر جهان دوازده هزار سالخواهد بود و در پایان این دوازده هزار سال آسمان و زمین آشفته و درهم و بر هم خواهد شد و آشوب ازلی و هرج و مرج آغازین جهان دوباره جهان را فرا خواهد گرفت , سال را هم بنابر همین اعتقاد خیال پردازانه به دوازده ماه تقسیم کردند تا منطبق باشد بر عمر دوازده هزار ساله ی جهان و هر ماه از سال نماد هزار سال از جهان باشد , نوروز را هم بر همین اساس دوازده روز جشن می گرفتند تا هر روز جشن نمودار یک ماه از سال باشد . این دوازده روزه ی آغاز سال نماد همه ی سال بوده آنچه را که در این دوازده روز پیش می آمده , سرنوشت تمام سال می انگاشته اند , مثلاً اگر کسی روزی از این دوازده روز را با غم و اندوه به سر می برده , می پنداشته همه ی سال را با غم و اندوه به سر خواهد برد ؛ پس اینکه نوروز را دوازده روز جشن می گرفته اند به اعتبار دوازده ماه سال بوده , اما دوازرده ماه سی روزه ی آن ها جمعاً 360 روز می شده در حالیکه سال 365 روز و کسری , پس پنج روز و کسری باقی بوده است تا سال تحویل گردد و خورشید به ظاهر مسیر دوازده برج آسمانی را طی کند , و مجدداً در برج حَمَل قرار گیرد ؛ روز سیزدهم فروردین یعنی سیزده به در . در نماز این پنج روزه ی پایان سال بوده و آن پنج روزه ی پایان سال هم نماد دوره ی دوران آشفتگی و نحسی و هرج و مرج آغازین جهان محسوب می شده و به همین دلیل هم در روزه سیزدهم نوروز انجام وظایف روزانه , کار کردن , به خانه و زندگی پرداختن و مراعات نظام عمومی از میان می رفته و عیاشی و می خوارگی و بی قیدی و صحرا گردی جای آن را می گرفته و در بابل قدیم حتی ارجی , شبانگاهی یا شامگاهی ( = همبستری عمومی و هر که هر که ) نیز بلامانع می شده است.
در پنج روزه ی پایان سال که سیزده نوروز نماد آن محسوب می شده حتی اقتدار شاه یا امیر یا فرمانروا هم موقتاً از مین می رفته و میرنوروزی جای شاه یا امیر را می گرفته است ؛ مراسم کوسه بر نشین یا میرنوروزی که پیشینیان ما از آن یاد کرده اند مربوط به همین پنج روزه ی سال بوده که بنابر یک سنت قدیمی شاه یا امیر یا حاکم محل بر حسب ظاهر از حکومت خلع می شده و مردم بر جای او یک شخص مجرم یا محکوم به ادامی را موقتاً شاه یا حاکم می کردند و او در این پنج روزه , حکومت صوری و ظاهری می کرده و به ازل و نصب و توقیف و حبس و جریمه و مصادره ی اموال هم می پرداخته و سپس در پایان روز پنجم یا می گریخته و یا به جنگ مردم می افتاده و کشته می شده است , اگر در محلی شخص مجرم یا محکوم به اعدام وجود نداشته خود مردم یک شخص بد قیافه و کوتاه قد یا دراز قد و در صورت امکان , کوسه و یک چشم و معیوب را حاکم می کردند و او سوار الاغ می شده و بادزنی در دست می گرفته و خود را باد می زذه و با قراولان واقعی حکومت در یمن و یسارش بوده اند , دور شهر می گشته و فرمان های مضحک و عجیب و غریب صادر می کرده و داد دل می ستاده اما در پایان روز پنجم سعس می کرده به طریقی فرار را بر قرار ترجیح دهد زیرا اگر به چنگ مردم می افتاده مردم او را به قصد کشت می زده و می کوبیده اند .
کلمان هوار خاور شناس بزرگ فرانسه که از دوستداران تمدن و فرهنگ ایرانی است در کتاب " ایران و تمدن ایرانی " از میرنوروزی و " بهار جشن ایران " یاد کرده و نوشته است " ایرانیان در بهار جشن آیین کوسه برپا می داشتند که خود بهانه ای بوده است برای شادمانی نوروز . در این آیین مردی کوسه بر استری می نشسته و با بادزنی خود را باد می زده تا آشکار کند که از سر آمدن سرما و فرارسیدن گرما شادمان است . مرد تُنُک ریش که مژده آور بهار بوده هنگامی که سوار بر استر در کوچه و بازار پدیدار می شده و مردم به سوی او هجوم می برده و بر او بانگ شادی بر می آورده است . در " بهار جشن " مردم می خورده و نوشیدن شراب را برای دفع سرم خوش می داشته اند...". استاد دکتر خطیب رهبر نیز درباره یمیر نوروزی نوشته اند:
" در قدیم رسم بوده است که برای دفع چشم زخم از سلطنت پادشاه , چند روز پیش از نوروز یکی از چاکران درباری را ظاهراً شاه می خواندند و فرمان های وی را تنها پنج شش روز اطاعت می کردند و پس ار آن باز شاه به کار سلطنت می پرداختند."
کشت سبزه ی نوروزی :
از پانزده بیست روز پیش از نوروز دانه های گوناگونی را در چند ظرف مختلف می کاشتند تا پیش درآمد کشت و کارهای بهاره و تابستانه باشد , هر نوع دانگی را به فال نیک می گرفته و در آن سال همان دانگی را در زمین های خود کشت می کرده و می گفته اند امسال مثلاً سال گندم است , سال جو است , سال عدس یا ماش است ؛ ابوریحان بیرونی هم در این باره ی اشاره ای در آثارالباقیه ی خود نموده و نوشته است :" این رسم در ایران پایدار ماند که در نوروز در کنار خانه هر صنف از قلات و هفت استوانه بکارند و از رویش این قلات خوبی و بدی زراعت و حاصل سالیانه را حدس زنند..." .
جاخط هم " المحاسن والاضداد" گفته است 25 روز پیش از نوروز دوازده اتوانه از خشت می ساختند و در هر کدام دانه ای جداگانه می کاشتند تا ببینند کدام دانه برای سالی که در راه است بهتر و شایسته تر است . معمولاً در روز سیزده ی نوروز که پایان آیین های نوروزی بوده آن سبزه ها را در کناره های جوی ها و رود ها برای تبرک و زیبایی مینشاندند تا سبز باقی بماند.