و با كدامين آغاز؟
اين مقاله تا حدودي بر گرفته از مقاله دكتر طالب زاده در فصلنامه فلسفه گروه فلسفه دانشگاه تهران ميباشد. نگاهي به مباني مابعدالطبيعه اراده و نزاع بر سر تقدم فكر بر اراده يا بر عكس آن نزاعي كهبس ديرينه است مي باشد. به طبع قبل از تولد دوباره فلسفه در مغرب زمين متكلمان و عرفا در مشرق مشيت و اراده حق تعالي را بر علم حكمت او مقدم شمرده اند و همچنين وضعيت مشابه در دوره اسكولاستيك مغرب زمين پديد آمد. شاخص ترين متفكران آن زمان اسكت اريژن و سن آنسلم مباشند ِابتداي ايمان آوردن را شرط كرده و تفكر را در مرحله بعد قرار داده و اين نشان دهنده تقدم اراده بر فكر است. اما با ظهور دوباره فلسفه در غرب راه كاربردي تر و متفكرانه تري پيش گرفته شد و مهم ترين افرادي كه در اين باب تلاشهاي بي شائبه اي انجام داده اند مي توان از دكارت ؛ اسپينوزا؛ لايب نيتس؛ كانت؛ فيخته و شلينگ نام برد كه هر كدام با توجه به مكاتب و مشارب خود به نوعي با اين دو كلمه يعني اراده و فكر تردستي هاي انجام داده اند و به ويژه فيخته كه در اين باب تلفيقي از فلسفه كانت و نگرش اسپينوزا انجام داده كه در اين وجيزه از ان صحبت خواهد شد. دكارت تنها قوهُ بسيار گسترده و پهناور را اراده مي بيند و اذعان ميدارد كه هيچ قوه اي را به گسترده گي اراده نمي توان يافت و همچنين در متني بعد از كلنجار هاي بسيار مي گويد :"اگر اراده خداوند را به خودي خود و به نحو صوري با دقت لحاظ كنيم آن را بزرگتر نمي يابيم". هر چند كه در سطور بالاتر آن را به واسطه علم خداوند وسيعتر از اراده خودش ميبيند ولي باز هم قائل به تقدم فكر بر فلسفه است.البته در اين باب بايد معناي تفكر را از ديد دكارت بررسي نماييم . دكارت به دو انديشه متكي است :1- ادراك كردن به مدد فهم 2- خواستن و مصمم شدن به مدد اراده كه انديشه اولي در نظر دكارت محدود به اشيا ئ در مقابل اراده را به هيچ حد و مرزي محدود نمي داند (نه براي اشياء) عقيده اي كه تقريبا اكثر فلاسفه نام برده مشترك است. اما گسترده گي مفهوم اراده نزد اسپينوزا تعميم يافته تر و حتي به اشيا هم اطلاق مي شود.اسپينوزا اصطلاح كوشش ذاتي را براي نيروي ذاتي اشيا به كار مي برد و اين در واقع وجه تماييز بين اسپينوزا و دكارت است ام في الباب اراده اسپينوزا به كوششي بيشتر از اراده توجه دارد وي متذكر ميشود كه اراده كوششي است فقط مربوط به نفس و زمانيكه هم به نفس و هم به بدن مربوط شود نام ميل را بخود مي گيرد. اسپينوزا ميل را به جز ذات انسان نمي داند و تمام اموري كه در حفظ موجوديتش او را همراهي كند ضرورتا از طبيعت آن ناشي مي شوند بنابر اين اراده يعني اراده به حيات و فكر يعني فراهم آوردن شرايط حفظ و تداوم آن است.در واقع نزد اسپينوزا اراده مقدم بر فكر شمرده مي شود. با ظهور افكار كانت مابعدالطبيعه وارد دنياي جديد شد . وي كه از پايه گذر مكتب نقد گرايي است
(criticism) ابتدا با همين روش هم نظام مابعدالطبيعي خود را بنا نهاد . كانت براي بنا نهادن مابعدالطبيعي مبتني بر موجود از آن حيث كه مورد ادراك است قائل به محدوديت شد و همين فقدان نا محدود بودن شرايط را براي تاسيس مابعدالطبيعه عقل عملي يا همان مابعدالطبيعه اراده فراهم كرد. كانت مي گويد:"من مي انديشم بايد بتواند با هر تمثلي كه من دارم همراه باشد زيرا در غيراينصورت ممكن است چيزي نزد من تمثل يافته باشد كه هرگرز نتوانم فكري از ان داشته باشم و اين محال است".از اين گفته وي اينگونه بر مي آيد كه اراده اي در پس هر حكم و هر فكري است. اما يكي از كارهاي مهم كانت پديد آوردن "من" به عنوان وصف كننده اراده و آزادي در مبناي عقل عملي است. كانت اثبات آزاد بودن را از طريق عقل نظري غير ممكن دانسته اما اثبات آن را از طريق عقل عملي پي مي گيرد و اين تاثير ي مهم بر انديشه فيخته دارد. فيخته با مطرح شدن فلسفه به عنوان نظريه دانش يا نظريه معرفت به طور كامل به تحليل اين موضوع مي پردازد . منظور از نظريه دانش نظامي است كه بتوان امكان كل تجربه را تبيين كند. تجربه از ديد فيخته منقسم به دو بخش است:1-تمثلاتي همراه با آزادي2-تمثلاتي كه گويي برآگاهي تحميل مي شود. اما فيخته مانند كانت كه دو يا بعضا سه حقيقتي بود‘ يك حقيقتي است و از اين حيث پيرو اسپينوزاست . فيخته هم ابتداي كار خود را با "من" كانت شروع مي كند اما مانند كانت كه معتقد بود علم تنها به عوارض يا متعلق عوارض است را بر طبع كنجكاو خود نمي پذيرفت. كانت بر اين عقيده بود كه علم ماده اي دارد و صورتي به اين معني كه ماده علم تاثيراتي است كه از خارج ذهن به آن رسيده و صورتش قالبهايي است كه عقل در خود دارد و آن تاثيرات را در آن قالبها مي ريزد اما فيخته ماده و صورت را در ذهن انسان قلمداد مي كند و اين گونه معناي "من" را تبيين مي كند. وي معتقد بود كه "من" بايد حد و مرزي داشته باشد از اين رو اصطلاح "جز-من" را پي ريزي مي كند. اما از ديد فيخته حقيقت من دو چيز است
1- كردار2- عمل و نه وجود . كردار همان كوششي است براي اينكه حدي بين "من" و "جز-من" است دور شود و در واقع "بودن " نيست بلكه "بايست بودن" يا به شكلي "هست" مي باشد . بنابر اين فيخته يك دور يا به يك حلقه مي رسد به طوريكه مي گويد: "اصل "من" است مي توانيم بگوييم اصل مختاريت است كه اين ناشي از اراده و خواست است و اين باز بر مي گردد به "من" بنابر اين ديديم راه حلي كه كانت انتخاب كرد فيخته دنباله رو آن شد و به "من" هم ارز اراده رسيد. فيخته در جايي هم به مخالفت با كانت بپا مي خيزد كانت عقل نظري را كه كاملا از صحنه مبارزه حذف كرد اما فيخته عقل نظري را خدمتگزار عقل عملي به عنوان جدا كننده عا لم و معلوم مي داند و مي خواهد به مرور زمان "جز-من" را تابع من مي كند و در نهايت عدم تقيد كه همان مختاريت است برسد. حال وي كلمه زمان را در اين مقوله سير "من" به سوي كمال مي داند . اگر چه فيخته نسبت به تغيير موضع راه حل كانت جالب به نظر مي رسد و تا حدودي كاربردي تر اما اشكالاتي هم به اين نظريات وارد است. اما كدامين فلسفه است كه مشكلات باقي نگذاشته و اين معما را بدرستي گشوده باشد؟
اقتباس شده از مقاله دکتر سید حمید طالب زاده