شکست
شکست را چگونه تعریف می کنند؟ گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای! گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام. گفتند شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای. گفت نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام. گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی. گفت نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت نداشته ام. گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی. گفت نه! شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم. گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی گفت نه!

بیگانه

آمار بازدید :108
امتیاز :5
مشاهده جزئیات
کد مقاله :740

« بيگانه يا بيگانگان : جستاري در باب رمان بيگانه اثر آلبركامو»

كامو، انساني زاييده پوچي با احساس پوچ كه با عبور از شاهراه اگزيستانس به آن رسيده و برقله پوچي پاي نهاده است. فيلسوفي كه افكار و عقايد خود را به عنوان زمان بيان كرده و شايد بر خلاف نوبلي كه در ادبيات عايدش شده و مورد توجه قرار گرفته است، به همان اندازه نسبت به انديشه‌هاي فلسفي اش بي‌اعتنايند ولي جاي تأمل است كه چرا وي مانند فلاسفه ديگر افكار خود را به عنوان افكار فلسفي بيان نمي‌كند و آنها را درحين داستان تغيير ميدهد، اين انديشه‌هاي كامو وامدار افرادي مثل نيچه يا داستايفسكي است. او معتقد است كه اثر هنري مرگ يك تجربه و همزمان تكرار  چندباره‌اي از آن است؛ كامو ماندگاري اثر را بر هر خصوصيت ديگري ترجيح مي دهد و اينگونه مي‌پندارد كه رمان آميخته با نبوغ ماندگار خواهد شد و در جايي ديگر براي مهم نشان دادن وظيفه نبوغ مي‌گويد :((اثر هنري از پشت كردن نبوغ به خرد ناب پديد مي‌آيد و نمايانگر پيروزي نفس است))

در ميان فیلسوفان اگزيستانس شايد جزو و معدود نفراتي است كه راه را به درستي طي كرده و جاي تنش‌هاي بين مردم، نبردي دروني راه مي‌اندازد. كامو اعجوبه‌اي است كم بر خلاف نابغه نما‌ها عوامل دروني را مسلط بر عوامل بيروني مي‌داند و يا حدالامكان اين گونه جلوه مي‌دهد. اين را از آثار اين نويسنده الجزايري- فرانسوي مي‌توان به خوبي درك كرد رمانهايي مانند طاعون، سقوط، كاليگولا، انسان طاغي و سيزيف و ...كه البته سيزيف و بيگانه به واقع دنيايي ديگرند.

بحث راجع به اين نوشته‌ها به ويژه سيزيف حلاوتي خاص دارد. كامو در سيزيف به حرم پوچي وصل مي‌شود. مانند زري خورده‌اي به اندرون آن نگاه مي‌كند و عوامل بيرونيش را لمس مي‌كند اين اثر از حيث پختگي انديشه جزو آثار ناب او محسوب مي‌شود. هر چند كه فهم حقيقي رمانهای كامو بدون مطالعه افسانه سيزيف كمي سخت است ولي المانهايي كه كامو از عقيده خود در اين كتاب بازگشايي مي‌كند نشانه خصلتهاي گونا‌گون او مي‌باشد كه البته با اين مشخصات بايد كامو را يك اگزيتانياسيم بدانيم. ايده‌‌اي كه خود او مخالف آن مي‌باشد و اين را در مصاحبه با يكي ازمجلات عنوان مي‌كند كه سارتر، دوست ديروز و غريبه امروز كامو، اينگونه است نه خود او. بهر حال در اين باره نظر كامو مهم نيست، شواهد و قراين گواهي به اگزسيتانس بودن او مي‌دهد و ما هم اين چنين تفكر مي‌كنيم. اين جستار نظري به رمان بيگانه آلبر كامو فيلسوف قرن معاصر است كسي كه در بچگي زندگي سختي را داشته و البته در دانشكاه به عنوان دانشجوي متوسط فلسفه مطرح بوده است.

 زماني وارد حزب كمونسيت مي‌شود و 2 سال بعد آن حزب را ترك مي‌گويدتا گواهي بر پوچي ضد خدا را عنوان كند . كاري كه سارتر بر آن پافشار مي‌كرد و ملحد باقي مانده، البته شايد ! در بررسي اين رمان نه به جنبه روانشناسي آن كار داريم و نه جنبه تفسير هاي سارتر اهميت مي‌دهيم هر چند شايد مهم باشد. يك نگاه كلي به سير ساده و راكد رمان همراه باكشش و جذبه دروني آن مي‌اندازيم، مورسو قهرمان وفادار ((به‌خودِ)) كامو را در بخش اول رمان يك انسان بي‌قيد وبند مي‌بينيم، انساني كه روز فوت مادرش هم برايش مهم نيست يا دلگرمي رئيس آسايشگاه هنگام دست دادن به او. اما در عين حال قانونمند به ساعت كاري، آيا توجهي براي اين تناقضات وسيع مي‌بيند؟كامو در اين رمان بنا به فلسفه اي كه به آن اعتقاد دارد كار را پيش مي برد. دليل هاي نامتوازني را در برابر هم قرار مي دهد. او زندگي مورسو را با استدلال پوچ پيش مي گيرد و با انساني شدن پوچ، او را همراهي مي كند و به داوري او مي نشيند و به رهايي پوچ كه همان مرگ او است مي رسد .سه رفتار مورسو از  فصل اول اين رمان ارزش تامل و دقت دارد:

1-   اولين اين رفتارها همان قراردادن دلايل نامتوازن در برابر هم است . مورسو دو روز مرخصي گرفته شده از رئيس را براي فوت مادرش مي خواهد و در عين حال مي گويد " تقصير من نيست "؛ كه نشان از جبري دارد كه كامو در فلسفه اش آن را دنبال مي كند مانند مسيحي كه نوعي ابزار مي داند و يا حقيقتي علمي كه انكار آن به زندگي كردن مي ارزد.

2-   وی عوامل بيروني را كه در درون انسان هاي ديگر اثر مي گذارد را بيان مي كند، كاري كه او مخالف آن است و شخصيت داستان خود را هم باب ميل خود بار مي آورد.

مورسو اذعان مي دارد كه " همه كارها پس از خاكسپاري حالت رسمي بخود مي گيرد" رسميتي كه به كار هيچ كس نمي آيد و شايد فقط مهمترين عذر براي مرخصي خود باشد.

در كنش سوم اگر به پايين آوردن و پستي اين توجيه ها نگاه كنيم و اين فرايند را ادامه دهيم به چيزي كه كامو مي خواهد مي رسيم يعني عادت . مهمترين ويژگي كامو كه سر منشاء اصلي آن نيچه مي باشد زرين كردن رويه هاي افكار به ظاهر پست است.عادات در ذهن كامو يك دليل برآمده از فرمان وجود است. فرمان وجود كه شايد مقدس تر ازهر فرمان ديگر حتي 10 فرمان مي باشد. مورسو براي اتفاقات مهم در زندگي فقط به يك دليل ساده نياز دارد و به "لابد" یا "شايد" اكتفا مي كند و حتي به زندگي در تنه درختي كه فقط يك جا براي نگاه كردن به آسمان داشته باشد عادت مي كند. نبود تناسب ميان خواست مورسو با واقعيتي كه انتظار دارد جرقه هاي پوچي را در او مي زند و مورسو حالت پوچ به خود مي گيرد. اما نكته مهم دراین واژه، حالت نهفته است و سر داستان را همين واژه به ظاهر ساده و عادي مشخص مي كند. كامو معتقد است حالت زماني آغاز مي شود كه انديشه تمام شده است. پس مي دانيم كه مورسو به پايان انديشه رسيده است . در بخش دوم از فصل اول كتاب، كامو پروسه اي را دنبال مي كند؛سوار شدن تراموا ،4 ساعت كار، دوشنبه،سه شنبه و ... جمعه و .... ولي در ادامه به قول خودش تنها يك روز است كه "چرا " خود را آشكار مي كند و زندگي ماشيني دليل به خودآگاهي او مي شود و مهمترين نكته در اين قسمت خود را نمايان مي كند كه در اين زندگي يكنواخت، اين زمان است كه ما را بدنبال خود مي كشد ولي به هر رو زماني فرا مي رسد كه ما زمان را به دنبال خود مي كشيم و اين نتيجه از فصل 2 هنگامي كه مورسو در سلول خود است، روي مي دهد. كامو دلبستگي هاي اين دنيا را بي اهميت جلوه مي دهد. دلبستگي سالامانو به سگش، ريمون به فاحشه اي و حتي دلبستگي خودش به ماري و اين دلبستگي ها را ابتدا مطرح مي كند و بعد به بررسي جايگاه آن در زندگي مي پردازد. كه البته هيچكدام ، هيچ اهميتي ندارند و بي ارزشي شمرده مي شوند زيرا وي در اين قسمت
مي خواهد رهايي پوچ را منصفه ظهور برساند، رهايي كه تا پايان اين داستان را در دست مي گيرد.
از كشتن بي دليل مرد عرب كه نشان از عصيان دارد و گام اول آن است شروع مي شود . اما مورسو براي رهايي نياز به عنصر ديگري هم دارد. عنصري كه عصيان، به اعتقاد كامو آن را در فراسوي طبيعي تجربه انساني مي‌گستراند و آن خودآگاهي است وي مي گويد : "عصيان، يكي از نادر وضعيت هاي پيوسته فلسفي است " تركيب خودآگاهي و عصيان دو تركيب متضاد مي باشد. اما تركيبات متضاد باعث بروز دادن نبود تناسب ميان نيروهاي واقعي با هدفي كه دنبال مي كند است يعني همان پوچي. پس مورسو همراه با اين دو عنصر متضاد يعني عصيان و خودآگاهي به بهترين اصل منطقي از ذهن كامو مي رسد يعني انكار.او در برابر بازپرسي، خدا را انكار مي كند تا جايي كه بازپرس متقاعد به دجال بودن او مي شود. در اينجا وضعيت مورسو تغيير كرده است اكنون او زمان را بدنبال خويش مي كشد بعد از مدتها ماري را به ياد مي‌آورد و باز هم از انكار دلبستگي خود به او سخن مي گويد حال به مهمترين قسمت و يكي از علل اين رهايي مي پردازيم يعني داوريي :ريچارد كمبر در كتاب فلسفه كامو اشاره خود را به اهميت انتخاب هاي او معطوف مي كند و اينكه انتصاب ها اهميتي چنداني ندارد كه البته درست است. اما موضوع فراتر از اهميت انتخاب است. كامو بيشتر به داوري اين انتخاب ها علاقه دارد كه البته با توجه به بي اهميتي آنها بايد داوري هم پوچ باشد.مورسو مي پذيرد كه مرد عربي را كشته و با توجه به زندگي در كشور خودش وكيلش اميد زيادي به تبرئه شدن او دارد. اما دلايل قاضي بسيار جالب توجه است قاضي آنقدر به گذشته مورسو و بي علاقه گي ها و
بي اهميت بودن نسبت به دلبستگي ها اهميت مي دهد كه جرم اصلي مورسو به فراموشي سپرده مي شود . وي اذعان دارد اين انسان بعد از فوت مادرش بي تفاوت بوده و فرداي خاكسپاري به ساحل رفته و مورسو را به جرم بي تفاوتي محكوم به اعدام مي كند نه به جرم قتل .
كامو در اين صحنه خود را به عنوان يك خبرنگار در دادگاه به تصوير مي كشد و به داوري جسمی اين دادگاه چشم مي دوزد. و با مورسو همراه مي شود و از پوچي و بي اثري آن به خود مي بالد كه اينگونه داوري در پيش گرفته شده است. كه چرا انتخاب هاي بي اهميت را آنقدر جلا مي دهند كه محكوم كردن انساني به مرگ مي انجامد و اين گام آخر رهايي پوچ يعني داوري پوچ است.در اين قسمت رمان رودررو شدن مورسو با كشيش را مي بينيم . البته اين كشيش همان قديس اگوستيونس است كه تار و پود انديشه هاي كامو را بي تاثير نگذاشته . عقايدی که كامو به مخالفت و مقابله با آن مي پردازد.تقابل يك دجال و فردي كه شايد از ديگران به خدا نزديكتر باشد. مورسو 4 بار كشيش را نمي پذيرد و اذعان مي كند كه فكر فرار از گيوتين از اين امر واجب تر است و اين بدان معني است كه حتي كشيش هم كه واسطه عافيت است نمي تواند كاري انجام دهد و اين يعني مهمترين سوال در ذهن كامو "كمك خدا به نفرينيان چه شده است ؟" و مورسو اين موضوع را از عمق وجودش و با فوراني از شادي و غضب به كشيش گوش زد مي كند كه او هم خواهد مرد و او هم محكوم خواهد شد. حتي اذعان دارد كه ارزش او با سگ سالامونه هم يكسان است و نفرت مورسو از اين دلبستگي ها و رابطه ها حتي در مورد كشيش را در اوج مي بينيم. در پاسخ به سوال بالا، سئوالي اساسي كه به علت ساختار هاي جديد آن تعجب برانگيز است خود كامو در اين باره مي گويد "نيازي جدي است كه بي كمك خداوند در خدمت نفرينیان باشيم" كاري كه كشيش در حق مورسو نكرد و اين انديشه كه مورسو آن را با آرامشي وصف ناشدني بيان مي كند ،" برايم مي ماند تا آرزو كنم تماشاگران بسياري در روز اعدامم حضور داشته باشند و با فرياد هايي از نفرت به پيشواز من بیایید" .

 


نام نویسنده :محمد مهدی تربتی
تاریخ ساخت :1386/09/25تاریخ اخرین ویرایش :1386/09/25
امتیاز شما :
ابتدای صفحه
بازگشت به شاخه های این بخش

تعداد :0

نظرات و پیشنهادات



ارسال نظر و پیشنهاد
موضوع :
نظر و پیشنهاد :
(no HTML tag)