بسیاری از متفکران قرن بیستم متفق القول و هم عقیده اند که فلسفه سیاسی با مارکس پایان گرفته است و شاید این نظر مبتنی بر تئوری ستبر و محکم مارکس باشد ؛ تئوری که گرچه خشت های اول را محکم چید اما در عمل به مشکلات عدیده ای برخورد کرد که البته نباید مقصر را معطوف به پردازنده آن کنیم بل عواملی که امور اجرایی ان را بدست گرفته اند باعث و بانی این بن بست ها بودند.
منشا و مبدا فلسفه مارکس مانند فلسفه کی یر کگور بر گرفته از فلسفه ایده آلیسم مطلق هگل است اما در دو راه جدا از هم. کی یر کگور از هگل بحث های تفکر بر انگیز درونی را وام گرفت و اگزیستانسیالیست را مطرح کرد .فلسفه ای که دامنه ای بسیار گسترده دارد و همانطور که از نام آن پیداست از exsit یعنی وجودبرآمده است.اما مارکس راه دیگری از این فلسفه را طی کرد و البته با تلفیق کردن آن با اندیشه های متفاوت فلسفه مارکسیست را بوجود آورد. مارکس با صحه گذاشتن بر روی مفاهیم و مضامین هگلی بویژه مسائلی که تاریخ در آنها نقش عمده ای ایفا می کرد هسته اصلی فلسفه خود را یافت و مشخص ترین وجه اندیشه آن داشتن محوریتی مستحکم و تا حدودی نا معلوم است.
مارکس بیشترین تاثیر را مدیون دیالکتیک هگل است و با تاکیدی که از ماتریالیسم فویرباخ اخذ می کند آرام آرام مبنای فکری خود را میسازد. وجه ماتریالیسم فلسفه مارکس از این بعد قوی تر بنظر می آید که وی اقتصاد را که هدایت کننده نیروهای تاریخی یعنی همان طبقه کارگری است برگ برنده این طبقه می داند و خاطر نشان می کند که مبارزه دو طبقه کارگری و بورژوازی(سرمایه داری) برای کنترل اقتصادی علت تحول تاریخ است. از این روست که از دیالکتیک هگل به طور عملی تر آن در جامعه فئودالی و سرمایه داری جدید که آنتی تز خود یعنی طبقه کارگری را در بر دارد استفاده می کند.
مارکس معتقد بود که نیروهای اقتصادی ابزار و شیوه های تولید ؛زیر ساخت های جامعه را تشکیل می دهد در واقع شکل گیری اجتماعی را ناشی ومعلول نیرو های تولید یا به نوعی خاص تر تکنولوژی میداند و این افکار مارکس کاملا با نظریه ای که برای این موضوع مطرح میکند هم خوانی دارد. انتقاد مارکس به سر مایه داری به خلط کردن نیروی کار و ارزش افزوده آن باز می گردد .مارکس در مانیفست کمونیستی پیش بینی کرد که مبارزه نهایی برای کنترل ابزار تولید به انقلاب کارگری ختم می شود و همانطور هم شد.بهر حال سرمایه داری از طریق کنترل ثروت ایجاد قدرت می کند و این ثروت شامل تمام کالاهای عظیم و اشیاء عینی و حتی نیروهای کار کارگران بود که هرچه بیشتر صرف می شد ارزش افزوده بیشتری(سود)بدست می آمد .
مارکس و انگلس تمام این مواضع را به خوبی بررسی کرده و طبق گفته خودشان به مثابه گروهی بودند که از سرمایه داری کنده و به طبقه کارگری پیوند خورده اند و معتقد بودند که این طبقه سیر تاریخ را درک می کند. انگلس که از لحاظ مالی در وضعیت مناسبی به سر می برد به مارکس کمک شایانی برای اتمام نظریه او کرد و این دو از پیشتازان این گروه بودند. اما به غیر از دو طبقه بورژوازی و پرولتاریا طبقه ای دیگر هم وجود دارد که مارکس آن را طبقه متوسط می نامد.نقش این طبقه به عنوان نقشی سازنده در نزد مارکس اهمیت دارد .وی در این مورد معتقد است این طبقه که شامل صنعتکاران؛کسبه و دهقانان هستند می توانند به طبقه کارگری بپیوندند.اما مارکس گروهی از پس مانده ها؛جنایتکاران و افراد انگل اجتماع را شناسایی میکند و معتقد است اگر چه شاید این قشر به صفوف کارگری ملحق شوند اما نقش تخریب کنندگی آنان به عنوان مزدوران ارتجاع سرمایه داری بیشتر است علاقمندان به سینما قطعا با این موضوع به یاد فیلم Z خواهند افتاد.
مارکسیسم یا بقول خود جناب مارکس "سوسیالیسم علمی" یا "کمونیسم" نامیده میشود برای ایجاد آگاهی انقلابی در طبقه کارگر بوجود آمد و مارکس با تحلیل حوادث عینی و تاریخی باعث جنبش های کارگری شد. اما آیا این تئوری محکم چگونه و چرا به بن بست رسید؟ در ابتدای این بحث این نکته لازم به ذکر است که باز شدن این موضوع از لحاظ موارد جزیی به مقالات بعدی بر می گردد اما واگویه کردن کلیات را در این راستا پی میگیریم.
مارکس با بوجود آوردن جنبش های کارگری بر علیه بورژوازی و مخالفت با سرمایه داری به فکر تشکیل جامعه ای بی طیقه بود و همانطور که خودش نیز اعتقاد داشت طبق تعریف سوسیالیست(هر کس به اندازه توانش کار می کند و به اندازه نیازش مزد می گیرد) حرکت می کرد. این افکار در به وجود آمدن جامعه ای تک حزبی که حکومت نقش ابزارسرکوب را دارد اجتناب ناپذیر است و همچنین در چنین جامعه ای همانطور که در زمان استالین رخ داد؛ حکومت فاقد انعطاف پذیری آکادمیک بود و قدر مسلم دچار مشکل می شد .هر چند بر خلاف استالین ؛مارکس معتقد به یک نظام آموزشی که هدف آن وارد کردن افراد به فرایند تولید است ؛ می بود. همچنین مارکس در طبقه بندی جامعه خود دچار نوعی پیش بینی اشتباه شده بود زیرا طبق تفکر او طبقه متوسط گرایش به سمت پرولتاریا (کارگری) داشتند در صورتی که اصولا طبقه متوسط نه به طور کامل نیازمند به چیزی و نه به طور کامل عاری از موضوعی است که مارکس به نوعی آن را هسته اصلی فکر خود قرار داد. طبقه متوسط بیشتر از استعمار اقتصادی به فکر رشد و تعالی خود در جایگاه اجتماعی می باشد و به طبع به نوعی عکس فکر مارکس را پرورش می دهند و این وضع اجتماعی در جامعه ای تک حزبی برای طبقه متوسط گران است.که البته این موضوع تلویحا توسط مارکسیسم های ارتدکس (مخالف) با بحث جوامع کاپیتالیستی به میان کشیده شد اما هیچ وقت برای خلط موضوع به بحث اصلی بدل نگشت و شاید هم طبیعی باشد زیرا فی الواقع هر اجتماع با توجه به فرهنگ و سنت دیرین و دنیای مدرن امروز نیاز به شرایط حل و هضم این دو تعارض دارند و حل این تعارض با حزب کمونیست پیاده شده که خلاص کردن یک طبقه و در بند کردن طبقه ای دیگر است باز هم مفید فایده نمی باشد البته جالب است که تمام این مباحثات و مناظرات و مناقشات برای به میان آوردن عدالتی است که تا کنون به طور منطقی دیده نشده است که مارکس از آن به عنوان آزادی انسانهای در بند بورژوازی یاد میکند.بهر حال مارکس که از مواضع راست گرایان هگل به سمت چپ گرایان تغییر موضع داده بود نگاه استعلایی و روحانی راست گرایان را که ایده مطلق بود تبدیل به ماده کرد و ماتریالیسم را در فلسفه خود جای داد و فی الحال این مبا حث به جایی رسید که نظریات مهم چون نظریه رابرت هایلبرونر با تیتر"آیا ماشین تاریخ را می سازد؟" یا نظریه "استقلال تحول تکنیکی" از دل این موضوع مطرح شده.هر چند در بطن گفتگو های مارکس بسط و ربط این موضوع به طور کامل به مسئله ماده اشتباه است اما اکنون بهترین توجیه های مارکسیستی با این نظریات قابل بیان می باشد که در مقالات بعدی دقیق تر موشکافی خواهند شد.